دست دراوردن

مترادف‌ها

دست زدن، دخالت کردن، لمس کردن، رسیدن

متضادها

نرسیدن، از دست دادن

لغت نامه دهخدا

( دست درآوردن ) دست درآوردن. [ دَ دَ وَ دَ ] ( مص مرکب ) دست زدن. پرداختن به چیزی یا کاری: خلق بوی عاصی شدند دست بفساد درآورند. ( قصص الانبیاء ص 178 ). || مسلط شدن. در اختیار گرفتن. به دست کردن:
دویدم تا به تو دستی درآرم
بدست آرم ترا دستی برآرم.نظامی.

فرهنگ فارسی

( دست در آوردن ) دست زدن پرداختن به چیزی یا کاری یا مسلط شدن در اختیار گرفتن

جمله سازی با دست دراوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او تلاش بسیار زیادی کرد تا بتواند در نهایت برای خرید این خانه قدیمی و ویلایی، از پس هزینه‌های سنگین آن برآید و دست درآورد.

💡 بر اساس گزارش‌های مالی اخیر، به نظر می‌رسد شرکت توانسته است از سود عملیاتی خود برای گسترش فعالیت‌ها در بازارهای جدید، دست درآورد.

💡 او با صبر و حوصله بسیار زیاد در مسیر تحصیلات خود پیش رفت تا در نهایت بتواند به جایگاه علمی مورد نظر خود دست درآورد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران