لغت نامه دهخدا
خلشک. [ خ َ ل ُ ] ( اِ ) کوزه گلین منقش که داخل جهاز دختران کنند. کوزه گلینی که دخترکان در آن آبهای رنگین کنند و به یکدیگر پاشند. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ):
چون مرغ هفت رنگ همی ماند آن خلشک
واندر میانش باده رنگین ببوی مشک
ما زین خلشک رنگین وین لعبت بدیع
باده خوریم تر و بکون دربریم خشک.ابوالخطیر گوزگانی.|| پارچه ازار و شلوار رنگارنگ. ( برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ).
خلشک. [ خ ُ ل ُ ] ( اِ ) آب دهان. خیو. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ) ( از فرهنگ جهانگیری ).