جان بسر کردن

مترادف‌ها

مردن، از دنیا رفتن، جان دادن، فوت کردن

متضادها

زنده شدن، حیات یافتن

لغت نامه دهخدا

جان بسر کردن. [ ب ِ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سخت مضطرب و بی قرار کردن. نگران و ناراحت کردن. بحال جان دادن انداختن. و رجوع به جان بسر شدن و جان بسر بودن شود.

فرهنگ فارسی

سخت نگران و بی قرار

کلمات مرتبط