تنگباری

متضادها

گشایش، آسایش، رفاه

لغت نامه دهخدا

تنگباری. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) صفت تنگبار. دیرپذیری. دشوارپذیری. تنگی اجازه و رخصت:
چون هست تنگباری در طبع او سرشته
هر ساعتی به خواهش زو بار می چه جویی ؟سمائی مروزی.معروف لبت به تنگباری
چونانکه دلت به تنگ خویی.انوری.آوازه فراخ شد به عالم
درگاه ترا به تنگباری.خاقانی.ز تیغ تنگ چشمان حصاری
قدرخان را در آن در تنگباری.نظامی.رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن و تنگبار شود.

فرهنگ فارسی

عمل تنگباری. دیر پذیری کردن.

جمله سازی با تنگباری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در دوران بحران‌های اقتصادی، بسیاری از خانواده‌ها با تنگباری و مشکلات معیشتی شدیدی روبرو می‌شوند که صبر و استقامت آن‌ها را به چالش می‌کشد.

💡 شاعر در اشعار خود به زیبایی از مفهوم تنگباری و سختی‌های زندگی در مسیر رسیدن به هدف و کمال انسانی سخن گفته است.

💡 با وجود تمام تنگباری‌ها و موانع موجود در مسیر تحصیل، او توانست با پشتکار فراوان و تلاش شبانه‌روزی به مقطع دکترا برسد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران