بلعوم
مترادفها
حلق، گلو
لغت نامه دهخدا
بلعوم. [ ب ُ ] ( ع ص ) مرد بسیارخوار سخت فروبرنده. ( ناظم الاطباء ). بَلعَم. و رجوع به بلعم شود. || ( اِ ) راهگذر طعام در حلق. ( منتهی الارب ). راهگذر طعام و شراب در حلق. ( دهار ). مری. گلوگاه. مبلع. حلق. بُلعم. ج، بَلاعم.( اقرب الموارد ). و رجوع به بلعم شود. || آبراهه اندرونی زمین بلند. ( منتهی الارب ). مسیلی داخل زمین که در «قف » یا قسمت مرتفع زمین قرار دارد. ( از اقرب الموارد ). || سپیدی پتفوز و پوزه خر. ( منتهی الارب ). سفیدیی که در پوزه خر است در جانب دهان. ج، بَلاعیم. ( از ذیل اقرب الموارد از تاج ).
فرهنگ فارسی
مجرای خوراک درحلق
۱- ( صفت ) مرد بسیار خوار.۲- ( اسم ) حلق گلو. ۳- راه گذر طعام در حلق. ۴- آب راه. اندرونی. ۵- زمین بلند. ۶- سفیدی پتفوز ( پوز. ) خر.
جمله سازی با بلعوم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پزشک پس از معاینه دقیق ناحیه گلو، اعلام کرد که التهاب شدیدی در قسمت بلعوم وجود دارد که نیاز به درمان و دارو دارد.
💡 هنگام بلعیدن غذا، وظیفه بلعوم این است که مسیر ورود غذا به مری را به درستی هدایت کند تا از ورود آن به مجرای تنفسی جلوگیری شود.
💡 بیماریهای مختلفی میتوانند باعث ایجاد درد و سوزش در ناحیه بلعوم شوند که معمولاً با مصرف مایعات گرم و استراحت بهبود مییابند.