بلخشیدن

مترادف‌ها

ترسیدن، هراسان شدن، وحشت کردن

لغت نامه دهخدا

بلخشیدن. [ ب ِ ل َ دَ ] ( مص ) ( از: ب + لخشیدن ). بلغزیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). لیزیدن. شخشیدن. رجوع به لخشیدن شود.

جمله سازی با بلخشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در میان تاریکی مطلق شب، ناگهان نور رعد و برق از میان ابرها شروع به بلخشیدن کرد و برای لحظه‌ای کوتاه تمام محیط اطراف را با نوری خیره‌کننده روشن ساخت.

💡 وقتی خورشید از پشت کوه‌های بلند سر برآورد، نور آن شروع به بلخشیدن بر سطح دریا کرد و موج‌های کوچک آب را مانند هزاران الماس درخشان نشان می‌داد.

💡 در طول مراسم رسمی، نور شدید پروژکتورها شروع به بلخشیدن بر روی سنگ‌های قیمتی جواهرات قرار گرفت که باعث شد چشم مهمانان از شدت درخشش آن کمی اذیت شود.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران