برافروسیدن

مترادف‌ها

خاموش کردن، فرو نشاندن، خاموش ساختن

متضادها

روشن کردن، برافروختن

لغت نامه دهخدا

برافروسیدن. [ ب َ اَ دَ ] ( مص مرکب ) بمیل آوردن. || دشنام دادن کسی را بواسطه تهدید با اعمال و یا الفاظ. || با وقار راه رفتن. ( ناظم الاطباء ).

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران