باهم اوردن

متضادها

جدا کردن، از هم پاشیدن، پراکنده کردن

لغت نامه دهخدا

( باهم آوردن ) باهم آوردن. [هََ وَ دَ ] ( مص مرکب ) همراه آوردن. || تألیف کردن. جمع کردن. ( از فرهنگ شعوری ). تسطیر. ( تاج المصادر بیهقی ). به یک جا گرد کردن: چندان کتب... باهم آوردند که بیخ دین در دلها راسخ گشت... ( راحةالصدور راوندی ). || درهم کشیدن. هم کشیدن، چنانکه دهانه کیسه لیفه دار را که از آن ریسمان گذرانده باشند، یا دهانه جراحتی را بدارو.

فرهنگ فارسی

( با هم آوردن ) همراه آوردن جمع کردن

جمله سازی با باهم اوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 برای موفقیت در پروژه‌های بزرگ تیمی، بسیار مهم است که اعضای گروه بتوانند با مشکلات پیش‌آمده به خوبی باهم بیایند و با هم همکاری کنند.

💡 او همیشه سعی می‌کند با شخصیت‌های مختلف در محیط کار باهم بیاورد تا فضای آرام و دوستانه‌ای را برای همه در سازمان ایجاد کند.

💡 اگر نتوانیم مسائل مالی و اختلافات خانوادگی را به درستی باهم بیاوریم، ممکن است آرامش و ثبات زندگی روزمره ما به شدت آسیب ببیند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران