لغت نامه دهخدا
ارعن.[ اَ ع َ ] ( ع ص ) نادان. ابله. احمق. مرد گول زودسخن. || فروهشته گوشت و سست. ( منتهی الأرب ). مسترخی. || دراز بی عقل. احمق دراز. دراز احمق. ( زمخشری ). مؤنث: رَعْناء. || جیش ارعن؛ لشکر گران بسیار. ( منتهی الأرب ). آن لشکر که بپاره کوه ماند. ( مهذب الاسماء ). لشکر کوهی. سپاهی گران.جیش عظیم. || ( ن تف ) نعت تفضیلی از رعن.
- امثال:
ارعن من هواءالبصرة؛ الرعن الاسترخاء و الاضطراب و قال: و دخلوها رحلة فیها رعن، و انماوصفوا هواها بذلک لاضطراب فیها و سرعة تغیره. ( مجمع الامثال میدانی ).