محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی، معروف به مولانا جلالالدین، در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ دیده به جهان گشود. پدرش، بهاءالدین ولد، مشهور به سلطانالعلماء، از عالمان برجستهای بود که هم در شریعت و هم در طریقت مرجعیت داشت. یکی از رویدادهای سرنوشتساز زندگی مولانا، مهاجرت خانوادهاش از بلخ به قونیه در سال ۶۱۷ قمری بود. در این سفر، آنان مدتی در وخش و سمرقند اقامت گزیدند، سپس برای انجام حج عازم نیشابور شدند و در آنجا شیخ عطار نیشابوری، شاعر و عارف نامدار، با دیدن جلالالدین نوجوان، به پدرش گفت: «زود باشد که این پسر آتشی در جان سوختگان عالم افکند». پس از آن، راهی بغداد، حجاز و شام شدند و چند سالی نیز در لارنده سکونت داشتند؛ جایی که جلالالدین با گوهر خاتون، دختر شرفالدین لالا، پیوند زناشویی بست. سرانجام، خانواده در قونیه مستقر شدند و بهاءالدین ولد در همان شهر درگذشت.
پس از درگذشت پدر، مولانا در بیست و چهار سالگی جانشین او شد و به تدریس و وعظ پرداخت. چندی بعد، سید برهانالدین محقق ترمذی، از مریدان پدرش، به قونیه آمد و مولانا به شاگردی و ارادت او درآمد. تحت تعلیمات این استاد، ژرفای معارف عرفانی را فراگرفت و با سفر به حلب و دمشق، دامنه مطالعات خویش را گسترش داد. گفته شده که برهانالدین پس از آنکه مولانا را کامل یافت، از تدریس دست کشید و عزلت گزید تا سرانجام در سال ۶۳۸ قمری دار فانی را وداع گفت. درگذشت این استاد، مولانا را در مرحلهای حساس تنها گذاشت؛ او که تشنه حقیقتهایی فراتر از دانش ظاهری بود، خود را در میان عالمان و فقیهان رسمی که اغلب به مقام و موقعیت دنیوی دلخوش کرده بودند، غریب و بیقرار یافت.
زندگی مولانا از این پس رنگ و بویی دیگر گرفت؛ گویی آتشی درونی در وجودش زبانه میکشید تا راهنمایی بیابد که جان پنهان او را بیدار کند. این بیقراری، زمینهساز رسیدن به عشقی بزرگ بود؛ گمشدهای که میبایست کلید روشنایی حقیقت را به دستش دهد. این انتظار بهتدریج او را آماده ملاقات با کسی کرد که چندی بعد، به نام شمس تبریزی، چنان انقلابی در درونش برپا کرد که جهان را به شعری جاودانه و سماعی روحافزا تبدیل نمود.