کوه کوه
لغت نامه دهخدا
کوه کوه. ( ق مرکب ) بسیار زیاد. فراوان. ( فرهنگ فارسی معین ). از سر تا پا. ( ازآنندراج ). کوه تاکوه. ( ناظم الاطباء ). پشته پشته. تپه تپه. برآمدگیها و برجستگی های بسیار بلند:
تلی گشته هر جای چون کوه کوه
برش چشمه خون ز هر دو گروه.فردوسی.به هر جای بد توده چون کوه کوه
ز گردان ایران وتوران گروه.فردوسی.به هم بر فکندندشان کوه کوه
ز هر سو به دور ایستاده گروه.فردوسی.نخست لدروه کز روی برج و باره آن
چو کوه کوه فروریخت آهن و مرمر.فرخی.خون روان شد همچو سیل از چپ و راست
کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست.مولوی.کنم وصف پیلان گردون شکوه
که کیف خیالم رسد کوه کوه.یحیی کاشی ( از آنندراج ).مگر ابدال چرخ این کوه دیده
که بانگش کوه کوه از سر پریده.سالک قزوینی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
بسیار زیاد فراوان: کنم وصف پیلان گر دون شکوه که کیف خیالم رسد کوه کوه. ( یحیی کاشی )
جمله سازی با کوه کوه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عقل ازین سودا نهاده سر به کوه کوه از این غوغا شده زیر و زبر
💡 آفتاب کیمیاگر تا ببخشی کوه کوه ذره ذره سوی کانها از عدم زر می کشد
💡 پیش خورشید سخای تو به تعجیل کرم کوه کوه انده من بنده هبا باد و هدر
💡 سر به سر صحرا ز دود آه من شد کوه کوه تا نسوزد شهر آهم را به صحرا میکشم
💡 گر گنه آری سوی من کوه کوه زانچه آید هر دو عالم زان ستوه