لغت نامه دهخدا
چیربختی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی چیربخت. غلبه. پیروزی:
ببینیم تابر که سختی بود
که را زآسمان چیربختی بود.اسدی ( گرشاسب نامه ).
چیربختی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی چیربخت. غلبه. پیروزی:
ببینیم تابر که سختی بود
که را زآسمان چیربختی بود.اسدی ( گرشاسب نامه ).
حالت و چگونگی چیر بخت. غلبه. پیروزی.
💡 تیره بختی نکند خوش سخنان را خاموش چه کند سرمه به چشمی که سخنگو افتاد؟
💡 شور بختی را که با تلخی اندوهت خوشست دوستی جان شیرین در دلش نگرفت جای
💡 بختی مستم نخورده پخته و خام شما کز شما خامان نه اکنون است استغنای من
💡 سراغ تیره بختی هم نمییابم به آسانی بسوزم خوبش را چون شمع تا روشن شود شامم
💡 تیره بختی شعله ادراک را سازد خموش از زبان این شمع را شبهای دیجور افکند