لغت نامه دهخدا
روان گسستن. [ رَ گ ُ س َس ْ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از جدا شدن روح حیوانی از قالب بود. ( آنندراج ):
وقتی که کم شود ز سر سرکشان خرد
روزی که بگسلد ز تن بیدلان روان...ظهیر فاریابی ( از آنندراج ).
روان گسستن. [ رَ گ ُ س َس ْ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از جدا شدن روح حیوانی از قالب بود. ( آنندراج ):
وقتی که کم شود ز سر سرکشان خرد
روزی که بگسلد ز تن بیدلان روان...ظهیر فاریابی ( از آنندراج ).
کنایه از جدا شدن روح حیوانی از قالب بود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نوشتار: گسستن آخرین حلقه از سلسله مفتیهای کردستان از جلال جلالی زاده در سیرواننیوز
💡 می روم هر نفس از بیم گسستن به گداز گرچه چون رشته وطن در دل گوهر دارم
💡 گرچه می نتوان گسستن دل ز خلقی نازنین ورچه می نتوان بریدن دل ز قومی ناتوان
💡 گسستن نیست در پی کاروان بی قراران را چو موج از خود به هر جانب روم تنها نمی مانم
💡 چو بوی گل جنون تازیم، از مستی چه می پرسی؟ گسستن دارد از صد جا عنان اختیار ما
💡 میثاق شکستن، بتِ من آخر تا کی پیوند گسستن، مهِ من آخر تا چند