لغت نامه دهخدا
درمان شناسی. [ دَ ش ِ ] ( حامص مرکب ) درمان شناس بودن. اصول تداوی.
درمان شناسی. [ دَ ش ِ ] ( حامص مرکب ) درمان شناس بودن. اصول تداوی.
درمان شناس بودن اصول تداوی
💡 من از لطافت تو شاکرم که درد مرا لطافت تو به جای علاج و درمان است
💡 طبیب نیست درین شهر بند و تو رنجور پی علاج خود ایدل تو فکر درمان کن
💡 فیّاض به درد عشق خو کن کاین درد درمان هزار درد بیدرمانست
💡 اگر پرده براندازد ز رویش شود درمان دلم از رنج کویش
💡 آنکه در درد بماندی ز بلای شیطان هر کرا مجلس او آیت درمان نشود
💡 در دست در درونم درمان آن ندانم ساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم