لغت نامه دهخدا
خورتامیش. [ خُرْ تام ْ می ] ( ترکی، اِ ) بترکی مرده ای که شیطان به جسد او درشود و در میان زندگان پدیدار آید و چنین کس را بعقیده ترکان باید سنگسار کرد و کشت. ( یادداشت مؤلف ).
خورتامیش. [ خُرْ تام ْ می ] ( ترکی، اِ ) بترکی مرده ای که شیطان به جسد او درشود و در میان زندگان پدیدار آید و چنین کس را بعقیده ترکان باید سنگسار کرد و کشت. ( یادداشت مؤلف ).
بترکی مرده که شیطان بجسد او در شود و در میان زندگان پدیدار آید و چنین کس را بعقیده ترکان باید سنگسار کرد و کشت.
💡 که یارش از کدامین ره برآید چو خور طالع شود چون مه برآید
💡 گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی پاسخ شنو ار چند نهای در خور پاسخ
💡 آن خور که ازو قوت روح افزاید یعنی می گلگون که فتوح افزاید
💡 دست تهی به درگهت آمدهام امیدوار لطف کن ار چه نیستم در خور مرحبای تو
💡 مردم اندر خور زمانه شدهست نرد چون شاخ گشت و شاخ چون نرد