ترشرویی کردن

لغت نامه دهخدا

ترشرویی کردن. [ ت ُ / ت ُ رُ رو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بدخلقی کردن.درهم کشیدگی روی نمودن. تعبیس. لبها و ابروان در هم کشیدن، چندانکه صورت خشن و هولناک گردد:
یکی چون ترشی آن غوره خوردی
چو غوره زآن ترشرویی نکردی.نظامی.ز شورش کردن آن تلخ گفتار
ترشرویی نکردم هیچ در کار.نظامی.با شراب تازه زاهد ترشرویی می کند
کو جوانمردی که سازد کار این بی پیر را.صائب.

فرهنگ فارسی

بدخلقی کردن درهم کشیدگی روی نمودن تعبیس لبها و ابروان درهم کشیدن چندانکه صورت خشن و هولناک گردد.

جمله سازی با ترشرویی کردن

💡 دلبر سرکافروشم لطف بی اندازه داشت خانه من آمد امشب ترشرویی را گذاشت

💡 طفل بدخو را نمی سازد ترشرویی خموش تلخ گویان را به شیرینی دهان باید گرفت

💡 درو موج از ترشرویی چنان تند کزان گردیده دندان صدف کند

💡 با شرابِ کهنه زاهد ترشرویی می‌کند کو جوانمردی که سازد کارِ این بی‌پیر را

💡 حلاوت برده بود از زندگی آمیزش مردم ترشرویی حصاری گشت از مور و مگس ما را

💡 ترشرویی مکن آخر بیندیش تو شیرینی، مکن تلخی ازین بیش

ببم یعنی چه؟
ببم یعنی چه؟
پرت یعنی چه؟
پرت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز