ابن خوبی
لغت نامه دهخدا
ابن خوبی. [ اِ ن ُ ] ( اِخ ) قاضی شهاب الدین ابوعبداﷲ محمدبن احمدبن خلیل بن سعاده خوبی ( 626- 693 هَ.ق. ). فقیه نحوی ادیب و چنانکه نام او شهادت میدهد اصلاً ایرانی بوده و در دمشق متولد شده واکثر علوم زمان خود را بدانجا فراگرفته و در هندسه و حساب و ادب و فقه بارع گشته است و مردم از او فایدت های بسیار برده اند و چندی قاضی قدس و محله و حلب بوده سپس قاضی القضاة مصر شده و از آنجا به دمشق منتقل گشته و در پنجشنبه 25 رمضان بدان شهر درگذشته است. و صاحب روضات بنقل از حافظ سیوطی گوید بسیاری از علمای اصفهان و مصر و شام بدو اجازت روایت داده اند و ابن الزملکانی [ البلخی ] گوید اگر خدای تعالی آمدن ابن خوبی را به دمشق مقدر نفرمودی از ما فاضلی برنخاستی.
فرهنگ فارسی
فقیه نحوی و ادیب ایرانی
جمله سازی با ابن خوبی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر ملک مصر و خوبی یوسف چه دل نهد آن کز عزیز خویش چنین خوار باز ماند
💡 کسی کو گم کند یاری که ده خوبی بهم دارد سزد گر نالد از دردش ولیکن سود کم دارد
💡 تمرین مؤثر برای پرورش بافت عضلانی تمرینی است که در کوتاهترین زمان نتیجه خوبی از خود بروز دهد.
💡 سایز لباس: طراحی و اندازه لباس نیز میتواند بر آسایش حرارتی تأثیر بگذارد. لباسهای تنگ میتوانند جریان هوا را محدود کنند و باعث احساس گرمای بیشتر شوند. برعکس، لباسهای گشاد به بدن اجازه میدهند تا بدن تنفس کند و هوا به خوبی درون و بیرون لباس جریان کند.
💡 شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی