لغت نامه دهخدا
کیع. [ ک َ ] ( ع مص ) بددل شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). ترسیدن و دل بد کردن از چیزی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ): کعت عنه کیعاً و کَیْعوعةً؛ ترسیدم و بددل کردم از آن. ( منتهی الارب ).
کیع. [ ک َ ] ( ع مص ) بددل شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). ترسیدن و دل بد کردن از چیزی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ): کعت عنه کیعاً و کَیْعوعةً؛ ترسیدم و بددل کردم از آن. ( منتهی الارب ).
بد دل شدن. ترسیدن و دل بد کردن از چیزی. کعت عنه کیعا و کیعوعه ترسیدم و بد دل کردم از آن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر عدل شهنشه نبود حال من امروز صدره بتر از حال پسرزاد و کیع است