لغت نامه دهخدا
کندگ. [ ک َ دَ ] ( اِ ) خندق. مغاک. ( ناظم الاطباء ). کنده. رجوع به کنده شود.
کندگ. [ ک َ دَ ] ( اِ ) خندق. مغاک. ( ناظم الاطباء ). کنده. رجوع به کنده شود.
💡 -انجام جراحی که بیشتر در موارد کندگی برجستگی استخوان درشت نی مطرح است.
💡 رو درون را پاک ساز از کندگی تا ترا روشن شود فرخندگی
💡 از نظر بالینی، ممکن است شکستگی کندگی برجستگی نشیمنگاهی رخ دهد.