لغت نامه دهخدا
متضوع. [ م ُ ت َ ض َوْ وِ ] ( ع ص ) نافه ای که بوی آن بدمد چون جنبانیده شود. ( آنندراج ). مشکی که چون آن را بجنبانند، بوی خوش وی متصاعد گردد. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تضوع و متضیع شود.
متضوع. [ م ُ ت َ ض َوْ وِ ] ( ع ص ) نافه ای که بوی آن بدمد چون جنبانیده شود. ( آنندراج ). مشکی که چون آن را بجنبانند، بوی خوش وی متصاعد گردد. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تضوع و متضیع شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 انسان مومن، سفت و با صلابت است، عزيز است وقتى شيطان تيرى به طرف او پرتاپمى كند، از خود عكس العملى نشان داده آن را بر مى گرداند؛حال، چقدر تير كوچك يا بزرگ باشد مسئله اى نيست؛ او محكم و نفوذناپذير است؛ دربرابر كوچكترين حمله دشمن، بزرگترين واكنش را از خود نشان مى دهد؛ تا مبادا دشمنبراى نفوذ در او اميدى داشته باشد اگر مكروهى را انجام داد، مى نالد، متضوع ومتوسل مى شود. زودتر براى نماز شب بيدار مى شود تا با خشت زرين لااله الاالله ديوارتقواى خويش را رفيع تر و محكمتر گرداندرسول خدا به عنوان صاحب خلق عظيم و متمم مكارم اخلاق مى فرمايد: