لغت نامه دهخدا
گریزجای. [ گ ُ ] ( اِ مرکب ) گریزگاه. جای گریختن. مُراغَم. مَناص. ( منتهی الارب ). مَفَرّ. ( تفلیسی ):
باز آمدی چو باز سفید از گریزجای
بازآمدی چو شیر سیه در شکارگاه.سیدحسن غزنوی.
گریزجای. [ گ ُ ] ( اِ مرکب ) گریزگاه. جای گریختن. مُراغَم. مَناص. ( منتهی الارب ). مَفَرّ. ( تفلیسی ):
باز آمدی چو باز سفید از گریزجای
بازآمدی چو شیر سیه در شکارگاه.سیدحسن غزنوی.
( گریز جا ی ) ( اسم ) گریز گاه جای گریختن: باز آمدی چو باز سفید از گریز جای باز آمدی چو شیر سیه در شکار گاه. ( سید حسن غزنوی )
💡 گرازی از کف شیرخدا به گاه گریز به زخم گرزهٔ خارا شکن فکند سپر
💡 رو تو از خلق جهان یکسو گریز بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز
💡 از اینخلق دوری خوش است ای عزیز همی تا توانی از ایشان گریز
💡 وزیر مشرق کز داد او همیشه ستم بود گریزان چون ز آفتاب مشرق ظل
💡 چیست تن تا کس شود پابست وی چشم اگر داری گریز از دست وی
💡 گرش به تیر بدوزی ورش به تیغزنی ره گریز ندارد، که داغ شاهش هست