کین اب زنک

لغت نامه دهخدا

( کین آب زنک ) کین آب زنک. [ زَ ن َ ] ( اِ مرکب ) کون آب زنک. چچلاس. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). رجوع به چچلاس و کون آب زنک شود.

فرهنگ فارسی

( کین آب زنک ) کون آب زنک ٠ چچلاس ٠

جمله سازی با کین اب زنک

💡 پس آنگاه آن چرخ کین درربود که پیش از پی اژدها کرده بود

💡 چو کیخسرو آید ز توران زمین سوی دشمنان افگند رنج و کین

💡 اهل دین را را به توست استظهار اهل کین را به توست استیصال

💡 قیمتی درّی کین درّ سرشک من شد کآمد از زرّ دو رخسار من آسان بر سر

💡 در آن سر میبدانی کین چه سر بود خوشا آنکس که اینجا باخبر بود

💡 چو از خنجرت خون چکد بر زمین هم از مهر یاد آیدت هم ز کین