لغت نامه دهخدا
کنجدجان. [ ک ُ ج ِ ] ( اِخ ) قصبه ای است از دهستان جلگه که در بخش مرکزی شهرستان گلپایگان واقع است و 3337 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
کنجدجان. [ ک ُ ج ِ ] ( اِخ ) قصبه ای است از دهستان جلگه که در بخش مرکزی شهرستان گلپایگان واقع است و 3337 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
قصبه ایست از دهستان جلگه بخش مرکزی شهرستان گلپایگان واقع در ۱۸ کیلومتری خاور گلپایگان جلگه و گرمسیر دارای ۳۳۳۷ تن سکنه محصول غله و محصولات دامی.
قصبه ایست از دهستان جلگه کدر بخش مرکزی شهرستان گلپایگان واقع است. و ۳۳۳۷ تن سکنه دارد.
💡 کَسمَک (نوعی شیرینی که همراه با چای سرو میشود؛ در آن از گردو، کنجد، شکلات یا وانیل بهره میجویند)
💡 این بیماران باید مصرف روغنهای آفتابگردان، سویا و کنجد دار را کاهش و مصرف سس، غذاهای سرخ شده را متوقف کنند.
💡 فسنجان با کنجد یکی از خوش عطر و طعم ترین فسنجون هایی است که می توانید آن را به راحتی بپزید.
💡 به فکر یارد نه چرخ را بگنجاند به کنجدی و فزون مینگرددش مقدار
💡 صنما، خسروم آخر به قفس مانده اسیر تا کی از دور در آن کنجد خالت بینم
💡 چند بهر کنجدی کش خورده نتوانی، ز حرص پا نهی، کایی تهی تگ در ره پیلان چو مور