کامگار شدن

لغت نامه دهخدا

کامگار شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) پیروزی یافتن.به مقصود و آرزو رسیدن. نایل آمدن. کامیاب و مقضی المرام گشتن. غلبه یافتن. چیره شدن بر کسی:
بر آن لشکر آنگه شود کامگار
که بگشایداز بند اسفندیار.فردوسی.شوی بر تن خویش بر کامگار
دلت شاد گردد چو خرم بهار.فردوسی.فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار.فردوسی.ببخشد گنه چون شود کامگار
نباشد سرش تیز و نابردبار.فردوسی.رنج نادیده کامگار شدند
هر یکی بر یکی به نیک اختر.فرخی.چو بر دشمنان شاه شد کامگار
شد از فرخی کار اوچون نگار.نظامی ( از آنندراج ).فرق ترا درخورد، افسر سلطانیت
گرچه بدین مرتبه، غیر تو شد کامگار.خاقانی.و رجوع به کامگار وکامگار گشتن شود.

جمله سازی با کامگار شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنان کامگاری به کار سپهر که گفتی مر او را نموده ست چهر

💡 عزمت بدین جهاد که در برگرفته ای بر هر چه هست در بر تو کامگار باد

💡 چو تو کامگاری نیاورد گردون ندیده است گیتی چو تو بردباری

💡 به کام تو و ما شود روزگار شوی بر جهان سربسر کامگار

💡 تویی بر همه صفدران کامگار تویی بر همه خسروان کامران

پاي یعنی چه؟
پاي یعنی چه؟
ذرت یعنی چه؟
ذرت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز