ژاژ درائیدن

لغت نامه دهخدا

ژاژ درائیدن. [ دَ دَ ] ( مص مرکب ) بیهوده گفتن. ژاژ خائیدن. رجوع به ژاژ خائیدن شود:
کسی که ژاژ دراید به درگهی نشود
که چربگویان آنجا شوند کندزبان. فرخی.چرا گر چون من است او همچو من بر صدر ننشیند
وگر نی چون بجوید نان و خیره ژاژ بدراید.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

بیهوده گفتن. ژاژ خائیدن.

جمله سازی با ژاژ درائیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتم بنشین گفت ز پیشم برخیز گفتم که بیا گفت برو ژاژ مخای

💡 ژاژ خارا نبود بی سخن پوچ،حیات می شود از خس و خاشاک فروزان آتش

💡 که از شه هماورد خواهند باز دهانشان به بیغاره و ژاژ باز

💡 نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم به کز این پس کندش نطق خرد ابکم

💡 به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر کنون ز حسرت آن پشت دست می خایم

تورمالین یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز