لغت نامه دهخدا
پیله بستن. [ ل َ / ل ِ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) غوزه کردن. قبه کردن خشخاش: افیون از این شهر ( اسیوط ) خیزد وآن خشخاش است که تخم او سیاه باشد. چون بلند شود و پیله بندد اورا بشکنند. ( سفرنامه ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 79 ).
پیله بستن. [ ل َ / ل ِ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) غوزه کردن. قبه کردن خشخاش: افیون از این شهر ( اسیوط ) خیزد وآن خشخاش است که تخم او سیاه باشد. چون بلند شود و پیله بندد اورا بشکنند. ( سفرنامه ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 79 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر انکسی که نه با کسوت هوای تو زاد چو کرم پیله نخستین لباس شد کفنش
💡 چو کرم پیله به خود در تنم شب هجران به حالتی که غمش را حصار خویش کنم
💡 گر بدانستی که خواهد مرد ناگه در میان جامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن
💡 بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند
💡 همچون کشف حسود تو را پوست شد حصار چون کرم پیله ی خصم تو را جامع شد کفن