ورو گردی

لغت نامه دهخدا

وروگردی. [ وُ گ ِ ] ( ص نسبی، اِ ) بروجردی: احمدبن عبد العزیز... احموله وروگردی را به حضرت معتضدی فرستاد. احموله... به اصفهان نارسیده آفتاب دولت آل عجل به مغرب فنا فروشد. ( ترجمه محاسن اصفهان چ فروخی ص 83 ). || تفتی وآن قسمی کرباس منقش باشد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

بروجردی احمد بن عبد العزیز... احموله وروگردی را بحضرت معتضدی فرستاد احموله باصفهان نارسیدن آفتاب دولت آن عجل بمغرب فنا فرو شد تفتی و آن قسمی کرباس منقش باشد

جمله سازی با ورو گردی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که گردی ناگهان و جان دهی تو نداری از تن و جان آگهی تو

💡 تفکّر کن تو در خلق سماوات که تا ممدوح حقّ گردی در آیات

💡 اگر نستانی از وی داد ما تو مشوّش گردی از فریادِ ما تو

💡 اگر یابد ز راهت باد گردی ز سر بگذارد این بیهوده گردی

💡 نیست شو تا هست گردی ای پسر ور نگردی پست گردی ای پسر

💡 چه گردی گرد اغیاران شب و روز به جز یاران و با یاران به سر بر