وام زده

لغت نامه دهخدا

وام زده. [ زَ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) غارم. ( ترجمان القرآن ). وام زد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) مقروض مدیون: (( اگر وام زده باشد خدای تعالی فام او بتوزد. ) )
غارم. وام زد

جمله سازی با وام زده

💡 صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری

💡 گر نکنی هیچ بر این وام سود چون تو نباشد به جهان نیز خام

💡 ز غنچه، مستی بلبل دو روز بیش نبود سزای آن که ز نو کیسه زر به وام گرفت!

💡 مگریز با چراغ تو باد ار کند مصاف رو وام کن ز برق شتاب و ز خود گریز

💡 عکس رای تو اگر بر رخ ماه افتادی خواستی مهر به عکس از رخ مه نور به وام