لغت نامه دهخدا
نیم کوفته. [ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) بلغور. جریش. پله کو. نیم کوب. که تمام خرد نشده باشد به کوفتن. ( یادداشت مؤلف ).
نیم کوفته. [ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) بلغور. جریش. پله کو. نیم کوب. که تمام خرد نشده باشد به کوفتن. ( یادداشت مؤلف ).
( صفت ) نیم کوبیده
💡 بری را کوفته باره دلی را دوخته زوبین سری را خار و خس بالین تنی را خاک و خون بستر
💡 خلقی که خواهند آمدن از نسل آدم بعد از این جانهای ایشان بهر تو هم در فنا پا کوفته
💡 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته سرها بریده بیعدد در رزم تو پا کوفته
💡 آنگاه صلاح الدین با سپاهیان کوفته خویش به عزم محاصره صور حرکت کرد، و چون تسخیر آن شهر را غیرممکن دید، بیشتر سپاه را مرخص کرد و خود، بیمار و فرسوده، در پنجاهمین سال عمر خویش به دمشق بازگشت..
💡 در تهیهٔ این خوراک باید دقت و ظرافت کافی نشان داد تا کوفتهها مزه واقعی خود را نگه دارند و شکل گِرد خود را از دست ندهند.
💡 کو او و کو بیچارهای کو هست در تقلید خود در خون خود چرخی زده و اندر رجا پا کوفته