لغت نامه دهخدا
نکوچهری. [ ن ِ چ ِ ] ( حامص مرکب ) نکوچهر بودن. نکوروئی. صفت نکوچهر. رجوع به نکوچهر شود:
شمشاد نگر بدان نکوزلفی
گلنار نگر بدان نکوچهری.منوچهری.
نکوچهری. [ ن ِ چ ِ ] ( حامص مرکب ) نکوچهر بودن. نکوروئی. صفت نکوچهر. رجوع به نکوچهر شود:
شمشاد نگر بدان نکوزلفی
گلنار نگر بدان نکوچهری.منوچهری.
نکو چهر بودن. نکو روئی. صفت نکو چهر.
💡 کرا چهره زشت ار سرشتش نکوست مکن عیب کآن زشت چهری نه زوست
💡 تهمتن تن افراسیاب افسری منوچهر چهری فریدون فری
💡 عکس چهری پرده افکند از عذار شور در ملک و ملک شد آشکار