نکو منش

لغت نامه دهخدا

نکومنش. [ ن ِ م َ ن ِ ] ( ص مرکب ) نیکومنش. رجوع به نیکومنش شود.

فرهنگ فارسی

نیکو منش.

جمله سازی با نکو منش

💡 بگفتش چه شد کار و بارت بگو بگفتا که شد کار و بارم نکو

💡 به هر ساعتی چند ره سوی اوی شدی و بدیدی نکو روی اوی

💡 ما باو علم لدنی خوانده ایم این چنین علمی نکو دانیم ما

💡 چونکه ما را تو دوست میداری دان که از مائی و نکو ی اری

💡 چگونه روزی دارم نکو نگر که مرا همی ز آتش سوزنده آفتاب کنند

💡 وگر داشت بیداد حال نکو از این پس بگردد ورا حال‌ها