لغت نامه دهخدا
نکوطلعتی. [ ن ِ طَ ع َ ] ( حامص مرکب ) نکوطلعت بودن. رجوع به نکوطلعت شود.
نکوطلعتی. [ ن ِ طَ ع َ ] ( حامص مرکب ) نکوطلعت بودن. رجوع به نکوطلعت شود.
نکو طلعت بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو بخت شاد تو فرخنده طلعتی باید که پیش تخت تو باشد ندیم و مدحت گو
💡 بس فروزان طلعتی چون شمع مانا یک شبی خدمت خلوتگه دستور ایران کردهای
💡 مه طلعتی و شهره قبایی بدیدهای خوبی و آتشی و بلایی بدیدهای
💡 هم طلعتی که رشک از وی برد قمر هم شاهدی که شمس گیرد ز وی جمال
💡 امید رحم ز خورشید طلعتی است مرا که خون شبنم گل را سبیل می داند
💡 درین بهار هرکسی هوای راغ داردا به یاد باغ طلعتی خیال باغ داردا