نفس درست کردن
مترادفها
آرام شدن، نفس تازه کردن
لغت نامه دهخدا
نفس درست کردن. [ ن َ ف َ دُ رُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نفس راست کردن. اندک آرام گرفتن. ( آنندراج ). نفس تازه کردن. ماندگی درکردن. اندکی استراحت کردن و خستگی انداختن:
صبا رسیده نماند آنقدر که آه کشم
نفس درست نکرد آن زرَه ْرسیده ما.واضح ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
نفس راست کردن. اندک آرام گرفتن. نفس تازه کردن. ماندگی در کردن. اندکی استراحت کردن و خستگی انداختن.
جمله سازی با نفس درست کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همچنین تن که آلت دل توست کارهای دلت به اوست درست
💡 جان خود ایثار کردند از نخست تا به اول بود آخرشان درست
💡 بهر نثار تست که سر بر زند همی از بوته افق چو درست زر آفتاب
💡 هر که او حال خرابات بداند به درست هر چه دارد همه در حال به بازار دهد
💡 کی دانستم که بعد از آن عزم درست آن روز به خواب شب همی باید جست
💡 گر به فرض این عزم تو ناید درست کاختیار آن نه اندر دست توست