لغت نامه دهخدا
نان کوری. ( حامص مرکب ) کفران. نمک ناشناسی. رجوع به نان کور شود. || لئامت. خست. دنائت.
نان کوری. ( حامص مرکب ) کفران. نمک ناشناسی. رجوع به نان کور شود. || لئامت. خست. دنائت.
۱ - کفران نعمت حق ناشناسی ۲ - خست لئامت امساک: درخشکدستی و نان کوری و عیال آزاری جفت دومش همان خود او بود.
💡 تو گویی که هست آن نهفته مغاک یکی کهنه کوری دمیده ز خاک
💡 چو شمع اگر بفروزد عدوت را سر و کار ز روی کوری در کار سر کند همه تن
💡 کوری تیلور همچنین دربارهٔ شروع دورهای جدید برای گروه نیز صحبت کرد:
💡 از فیلمهایی که وی در آن نقش داشته است، میتوان به کوری، مصائب و مشکلات، دیشب، پارک مدیتیشن و وقتی که شب در حال سقوط است اشاره کرد.
💡 ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار میکشانی
💡 کوری آنک گوید او، «بنده به حق کجا رسد؟» در کف هر یکی بنِه، شمع صفا که همچنین