لغت نامه دهخدا
مأیوس شدن. [ م َءْ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) ناامید شدن. ( ناظم الاطباء ). نومید شدن: در اثنای آن حال محمود را آبله برآمد و فرمان یافت پس برکیارق را نیز آبله برآمد چندانکه از حیات او مأیوس شدند. ( سلجوقنامه ظهیری، ص 36 ).
مأیوس شدن. [ م َءْ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) ناامید شدن. ( ناظم الاطباء ). نومید شدن: در اثنای آن حال محمود را آبله برآمد و فرمان یافت پس برکیارق را نیز آبله برآمد چندانکه از حیات او مأیوس شدند. ( سلجوقنامه ظهیری، ص 36 ).
(مصدر ) نا امید گردیدن نومید شدن: محمود را آبله بر آمد... پس بر کیارق را نیز آبله بر آمد چندانکه از حیات او مایوس شدند.
نا امید شدن
scoraggiarsi
💡 نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی پری زین بزم دور است، ای شکست شیشه آوازی
💡 کار پیچ و تاب موجم با گهر افتاده است آنچه می خواهد تمنا در دل مایوس نیست
💡 چند مایوسی بود از حسرت پابوس تو با فلک در جنگ و با خود در جدل دیوانهسان
💡 از صبوری دل به مایوسی کشیدم عاقبت ای فلک را از تو زیب و اختران را از تو زین
💡 من ز خود مایوس بودم در غم و افسوس بودم داد امید عفو و رحمت مژده لا تیاسویم