قافیه گوی

مترادف‌ها

قافیه‌پرداز، شاعر

لغت نامه دهخدا

قافیه گوی. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب ) شاعر. ( ترجمان القرآن ). قافیه گو.

فرهنگ فارسی

( صفت ) شاعر.

جمله سازی با قافیه گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گر ره مدحش به پیش گیرم ننگست ورکنمش هجو راه قافیه تنک است

💡 گه قافیه خوان فراز سنگی سنگ از جگرش گرفته رنگی

💡 در نظم گلستان بقا نام تو بادا جز بر گذر قافیه بهمان و فلان را

💡 سر به جیبی همه شب قافیه جوی تنت از معنی باریک چو موی

💡 هرکس که سواد خط مشکین تو را دید در قافیه حسن بگفتا که تمیز است

💡 قافیه هر چند غلط می شود باب لواط است پدر سوخته

💡 در آن شب‌های شاعرانه، سخنوران ماهر با نقش خود به عنوان یک قافیه گوی، مخاطبان را با شنیدن بیت‌های آهنگین و پر از معنا مجذوب می‌کردند.

💡 او که یک قافیه گوی بسیار چیره‌دست بود، هرگز در پیدا کردن کلمات هم‌وزن برای حفظ ساختار شعر دچار مشکل یا تردید و سردرگمی نمی‌شد.

💡 برای تبدیل شدن به یک قافیه گوی موفق، فرد باید تسلط کامل بر دایره واژگان و موسیقی کلام در زبان فارسی داشته باشد تا بتواند هنرنمایی کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران