لغت نامه دهخدا
فره رود. [ ] ( اِخ ) از جبال حدود غور برمیخیزد، بر ولایت بسیار میگذرد و آن را سقی کرده فاضلش در بحیره زره بحدود سیستان میریزد و طولش معلوم نیست که چند فرسنگ است. ( از نزهة القلوب حمداﷲ مستوفی چ لیدن ص 218 ).
فره رود. [ ] ( اِخ ) از جبال حدود غور برمیخیزد، بر ولایت بسیار میگذرد و آن را سقی کرده فاضلش در بحیره زره بحدود سیستان میریزد و طولش معلوم نیست که چند فرسنگ است. ( از نزهة القلوب حمداﷲ مستوفی چ لیدن ص 218 ).
از جبال حدود غور برمی خیزد بر ولایت بسیار می گذرد و آن را سقی کرده فاضلش در بحیره زره بحدود سیستان می ریزد و طولش معلوم نیست که چند فرسنگ است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنجا کمال و عقل و هنر باید آراسته به فره داداری
💡 همیشه دامنت با دامن طاعت گره باشد ترا با دیگران اندر چنین معنی فره باشد
💡 تنک مایه از گوهر فرهی کجا داند آئین فرمان دهی
💡 جوانی بی آزرم و مغرور بود ازو دانش فرهی دور بود
💡 ازویست پیروزی و فرهی دل و داد و دیهیم شاهنشهی
💡 شب دوشین که روز فرهی بود مرا در بر یکی سر و سهی بود