لغت نامه دهخدا
غنج زدن. [ غ َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) غنج زدن دل برای چیزی یا کسی. سخت خواهان و آرزومند او بودن: دلش برای او غنج میزند.
غنج زدن. [ غ َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) غنج زدن دل برای چیزی یا کسی. سخت خواهان و آرزومند او بودن: دلش برای او غنج میزند.
(غَ. زَ دَ ) (مص ل. ) بسیار مشتاق و آرزومند چیزی بودن.
یا غنج دل کسی برای چیزی. سخت آرزومند بودن وی برای آن: دلم برای یک قاچ خربزه گرگان اصفهان غنج می زند.
بسیار مشتاق و آرزومند چیزی بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز شکر خنده بسی میکرد آغاز
💡 فراز آن صنمی با هزار غنج و دلال چو دلبران دلاویز و لعبتان ختا
💡 گل بین که به غنج و ناز خواهد خندید بر عالم پر مجاز خواهد خندید
💡 بتی بچهره چو آتش بلب چو آب حیات درآمد از در من با هزار غنج و دلال
💡 تا تو بیاموزی از آن خوش خِصال طرزِ نظر بازی و غنج و دلال
💡 در محفل اغیار همه غنج و دلال است در مجلس عشاق همه رنج و ملال است