لغت نامه دهخدا
غمناک گشتن. [ غ َ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) غمگین شدن. اندوهناک شدن: در ساعتی خبر یافتند و به امیر محمود رسانیدند، سخت غمناک گشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 249 ). رجوع به غمناک شدن و غمناک گردیدن شود.
غمناک گشتن. [ غ َ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) غمگین شدن. اندوهناک شدن: در ساعتی خبر یافتند و به امیر محمود رسانیدند، سخت غمناک گشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 249 ). رجوع به غمناک شدن و غمناک گردیدن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ما چو غنچه همه دل تنگ و تو چون باد صبا شادمان می گذری بر سر غمناکی چند
💡 بی بری دارالامان مردم آزاده است کی دل از بی حاصلی غمناک باشد سرو را؟
💡 دیروز آواز تکنفرهٔ غمناکی است در سوگ جدایی و نخستین ترانه رسمی گروه بیتلز که با اتکا بر
💡 * آنکس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد، بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد؛
💡 شد خاک جسم پاک من، خون شد دل غمناک من گر بگذری بر خاک من جان در تنم باز آوری