لغت نامه دهخدا
علی زنبیلی. [ ع َ ی ِ زَم ْ ] ( اِخ ) ابن احمدبن محمد جمالی حنفی رومی زنبیلی. ملقب به علاءالدین. رجوع به علی جمالی شود.
علی زنبیلی. [ ع َ ی ِ زَم ْ ] ( اِخ ) ابن احمدبن محمد جمالی حنفی رومی زنبیلی. ملقب به علاءالدین. رجوع به علی جمالی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سپس سیدانور هاشمی زنبیلی بر مسند ارشاد نشست، که هماکنون ایشان در قید حیات و مشغول ارشاد و گسترش دیانت میباشد.
💡 حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد قامت خم طرفه زنبیلی به دوشم میکشد
💡 در روایت متن عهد عتیق، کتاب مقدس مسیحیان، سبد موسی، سبد یا زنبیلی حصیری و قیراندود بود که موسی پیامبر زمانی که نوزادی سهماهه بود در آن قرار داده شده و بر روی رودخانه رها شده بود.
💡 شیخ بر میگشت زنبیلی به دست شیء لله خواجه توفیقیت هست