لغت نامه دهخدا
عرعر کردن. [ ع َ ع َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آواز برآوردن خر. بانگ کردن درازگوش. || آواز خر دادن. ادا کردن صوت خر را. نهیق. غان غان. رجوع به عرعر شود. || کنایه است از بدآواز خواندن. ( فرهنگ لغات عامیانه ).
عرعر کردن. [ ع َ ع َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آواز برآوردن خر. بانگ کردن درازگوش. || آواز خر دادن. ادا کردن صوت خر را. نهیق. غان غان. رجوع به عرعر شود. || کنایه است از بدآواز خواندن. ( فرهنگ لغات عامیانه ).
آواز بر آوردن خر بانگ کردن دراز گوش
💡 بسوزد آتش لاله بدوزد ناوک غنچه ببرد خنجر سوسن بگیرد پنجه عرعر
💡 در چمن هر دم که چون عرعر خرامان می شدی خنده بر بالای سرو بوستان می آمدت
💡 بر آسمان جلالت بتاب چون خورشید به بوستان عدالت ببال چون عرعر
💡 چو شمشاد قد تو گردد خرامان ز خجلت سراپای عرعر بلرزد
💡 تا عرعر از باد نوان است همی باد حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر
💡 لیک گاهی که کشدعرعر از عرعر او می شودگوش ملک ها به فلک ها کرکا