ساز بودن دماغ
لغت نامه دهخدا
ساز بودن دماغ. [ دَ ن ِ دِ ] ( مص مرکب ) کنایه از تازه و خوش بودن دماغ است. ( آنندراج از بهار عجم ):
ز شوق وصل تو دایم دماغ من ساز است
می هوای تو پیوسته در کدو دارم.شفیع اثر ( ازآنندراج ).نصیب گشت مرا باز مانده لب یار
دماغم از می لعلی است ساز در گلشن.شفیع اثر ( ازآنندراج ).کنون که دل بکف دلبر خوش آواز است
دلم همیشه به رقص و دماغ من ساز است.محسن تأثیر ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
کنایه از تازه و خوش بودن دماغ است
جمله سازی با ساز بودن دماغ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن
💡 گویی از کعبه خیالت چه بود ای فانی جز سوی کوی تو اسلام چه خواهد بودن
💡 از قرب بعید شوق باید بودن پیوسته ملازم تو شاید بودن
💡 چه گر قوّت نبودش هیچ بر جای که نتوانست بودن هیچ بر پای
💡 چرخ از علمش فتد یکسو کجا جام حباب ظرف دریا را پی سرپوش بودن درخورست
💡 ای شمع چند خواهی مغرور ناز بودن اینگردن بلندت سر درکنار چاه است