زبد البوره
لغت نامه دهخدا
زبدالبوره. [زَ ب َ دُل ْ رَ ] ( ع اِ مرکب ) کف بوره. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). رجوع به ماده بالا شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ملح آبدار برات دو سدیم است
جمله سازی با زبد البوره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شد جوش خلق پرده چشم خداشناس غافل ز بحر کرد هجوم زبد مرا
💡 بهر آنست امتحان نیک و بد تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
💡 هست آگاه زبد عهدی گل ورنه چنین کار مرغان چمن ناله وزاری نشود
💡 دل زبد عهدی این تازه جوانان بگرفت بعد از اینم هوس صحبت پیری کهن است
💡 کشد کیفر او زبد خواه او دهد روی گیتی زخون شست و شو
💡 مینوشد و چشم خون مرا میبیند یعنی که زبد همیشه میپوشم چشم