زایل وتد
فرهنگ فارسی
جمله سازی با زایل وتد
چو زایل گردد این مُلک وجودم مکن بی بهره از دریای جودم
ز خط حسنش نشد زایل بگو دل در این اندیشه ی باطل نباشد
تا نشود نامِ فضل زایل از دهر نام تو از دهر می نگردد زایِل
چو شب سیاهم از اندوه و چشم می دارم که صبح عدل تو زایل کند سیاهی من
چنگال مزن در این شتابنده کهت زود کند چو خویشتن زایل
چو عشقش از دلت گشتست زایل بکنج عافیت کردی تو منزل