لغت نامه دهخدا
روزگار گذشتن. [ گ ُ ذَ ت َ ] ( مص مرکب ) زمان گذشتن. وقت گذشتن: اندر آمدن و شدن ما بیست وهشت ماه روزگار گذشته بود. ( مجمل التواریخ و القصص ).
روزگار گذشتن. [ گ ُ ذَ ت َ ] ( مص مرکب ) زمان گذشتن. وقت گذشتن: اندر آمدن و شدن ما بیست وهشت ماه روزگار گذشته بود. ( مجمل التواریخ و القصص ).
زمان گذشتن. وقت گذشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگشاد عشق روی تو چون روزگار دست دست غمت ببست مرا استوار دست
💡 هم زاریی به حق بر و عجزی نزاریا با روزگار زور مکن چون نمیرود
💡 به آب تیغ فرو شوی از زمانه فتور به باد گرز برآور ز روزگار دمار
💡 برون ز خانه مرو، وضع روزگار ببین چمن خنک شده و کنج آشیان گرم است
💡 به روزگار، سر من فرو نمی آید وگرنه تربیتم را نمی کند تقصیر
💡 اهل هنر بتربیتت زنده گشته اند احرار روزگار ترا بنده گشته اند