لغت نامه دهخدا
داوری خوردن. [وَ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) از حکم قضا فرمان بردن. به حکومت و حکمیت گردن نهادن. پذیرفتن عقوبت.
داوری خوردن. [وَ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) از حکم قضا فرمان بردن. به حکومت و حکمیت گردن نهادن. پذیرفتن عقوبت.
( مصدر ) حکم قضا را اطاعت کردن عقوبت پذیرفتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا از ره ببرد و داوری ساخت چو مومم ناگهان در نار بگداخت
💡 به تیمار این یکی شب صابری کن وزان پس تا توانی داوری کن
💡 از آن که درد تو دل داد خواه هر در کرد ز درد و داوری دل بحق برم زنهار
💡 بخش ویژه ۳۰ سال سینمایی بعد از انقلاب: داوری ۲۰۰ منتقد و نویسنده سینمایی
💡 با کسی گر داوری می بود ما را در جهان یاوری کی خواستیم از او که او یاری نکرد
💡 انسان در موردی که خدا حکمش را داده حق داوری ندارد (لا حکم الا لله)»..