لغت نامه دهخدا
خورپرست. [ خوَرْ / خُرْ پ َ رَ ] ( نف مرکب ) پرستنده خورشید. عابدالشمس. ( یادداشت بخط مؤلف ):
فرویاختی سوی خورشید دست
سر خویش چون مردم خورپرست.اسدی.|| حربا. خورپا. آفتاب پرست. || گل آفتاب گردان. ( ناظم الاطباء ).
خورپرست. [ خوَرْ / خُرْ پ َ رَ ] ( نف مرکب ) پرستنده خورشید. عابدالشمس. ( یادداشت بخط مؤلف ):
فرویاختی سوی خورشید دست
سر خویش چون مردم خورپرست.اسدی.|| حربا. خورپا. آفتاب پرست. || گل آفتاب گردان. ( ناظم الاطباء ).
پرستنده خورشید عابدالشمس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شیشه را باده پر زور به هم می شکند چرخ با باده پرستان چه تواند کردن؟
💡 گرچه زور باده میآرد به جولان شیشه را پرتو مهتاب این طاوس را بال و پرست
💡 در گلستان جمالت زان دو چشم می پرست کافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است
💡 بـيـان مـبـنـاى اعـتـقادى بت پرستان درباره عبادت ارباب و آلهه و مقصود از اينكه آنانغيرخدا را اولياء اتخاذ كرده اند
💡 مست منی و پست من عاشق و می پرست من برخورد او ز دست من هر کی کشید بار من
💡 در بعضى از روايات ديگر اشاره به موضوع چهارم يعنى عدمدخول بت پرستان در خانه كعبه شده است.