لغت نامه دهخدا
خور دادن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ]( مص مرکب ) غذا دادن. طعام دادن. اطعام:
زبهر آنکه تا در دامت آرد
چو مرغان مر ترا خرداد خور داد.ناصرخسرو.کرا خور داد گیتی مرد بایدْش
از آن آید پس خرداد مرداد.ناصرخسرو.
خور دادن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ]( مص مرکب ) غذا دادن. طعام دادن. اطعام:
زبهر آنکه تا در دامت آرد
چو مرغان مر ترا خرداد خور داد.ناصرخسرو.کرا خور داد گیتی مرد بایدْش
از آن آید پس خرداد مرداد.ناصرخسرو.
غذا دادن طعام دادن
💡 به قیمت گل و می ده اگر زری داری که بهترین هنرهاست زر به زر دادن
💡 گفتم که مرهمی بنهی بر جراحتم آن هم بجای دادن مرهم بسوختی
💡 روی نیاز بر ره آنسرو ناز به جانی که دادنی است بروی نیاز به
💡 از آن پس که پیروز گشتیم و شاد نباید سر خویش دادن به باد
💡 تا به کی در باد خواهی دادن این عمر عزیز؟ در هوای رنگ و بوی ارغوان یا یا سمن