خود رخصتی

لغت نامه دهخدا

خودرخصتی. [ خوَدْ / خُدْ رُ ص َ ] ( حامص ) به اصطلاح هندیان، رفتن بدون اجازه و کاسته شدن از مواجب وی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

اصطلاح هندیان رفتن بدون اجازه و کاسته شدن از مواجب وی.

جمله سازی با خود رخصتی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا

💡 مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت

💡 فرصت سعی فنا ذوق وصال دیگر است جان‌کنی‌ گر رخصتی دارد به فرهادم دهید

💡 دارم امید رخصتی از آستان تو ای آستانت کعبه امید روزگار

💡 رخصتی ده تا بگویم مر سحاب اندر این آتش فرو ریزند آب

💡 لعبتی با بربطی در انتظار رخصتی خادمان بزم شه را تا سحر بر معبر است