لغت نامه دهخدا
خضاب دان. [ خ ِ ] ( اِ مرکب ) جای حنا وجای وسمه و گلگونه. مِخضَب. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خضاب دان. [ خ ِ ] ( اِ مرکب ) جای حنا وجای وسمه و گلگونه. مِخضَب. ( یادداشت بخط مؤلف ).
جای حنا و جای وسمه و گلگونه مخضب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زین ماجرا، زجان پیمبر شکیب شد در خون خضاب پنجهٔ کفّ الخضیب شد
💡 چو خفت قامت گوژش چه سودگر مالد خضاب وسمه و گلگونه در رخان انگور
💡 شخصى به آن حضرت گفت: (اى اميرمؤ منان ! اگر محاسن خود را خضاب و رنگ مىكردى بهتر بود!)
💡 حسن بن جهم مى گويد: امام رضا عليه السلام را ديدم كه محاسن خود را خضاب (رنگ )كرده بود.
💡 ابن سعد گفته است كه (حسن و حسين به رنگ سياه، خضاب مى كردند).
💡 ای که چون کف الخضیبت کف بود رنگین ز خون چون ز خون دختر رز نبودت کفها خضاب